اخبار
خاطرات میدانی از عملیات حویجه ؛ قسمت دوم

این نوشتار در بردارنده شواهد عینی و خاطراتی است که به قلم پژوهشگر و برادر عزیز هادی معصومی از عملیات حویجه تهیه و نگاشته شده است و شما را با خود به عمق عملیات و منطقه خواهد برد . خواندن این یادداشت را به شما توصیه میکنیم ..

قسمت اول را از اینجا بخوانید : خاطرات میدانی از عملیات حویجه ؛ قسمت اول


باسلام
تازه به بغداد رسیدم.
عملیات تفریحی حویجه پنجشنبه به پایان رسید. باز صد رحمت به تلعفر. حویجه شهر ارواح بود. جز سه داعشی و خانواده رئیس بیمارستان و یک تبعه مصری کسی در این شهر نبود.
دیروز صبح هم نیروهای عراقی خودشان را به خاکریز پیشمرگه رساندند.
و الخیر فی ما وقع.
تا شب چند گزارش از روزهای قبل منتشر می شود
بمنه و کرمه

— — — — —

۱۵. گزارش پانزدهم از عملیات حویجه

آماده رفتن به میهمانی حشد عشایری شده ایم که می بینم احمد از مقر فرماندهی آمده است. احوالپرسی می کنیم.
می گوید فلانی بخش زیادی از رمادی امروز سقوط کرده است. عجیب است. می گوید ظاهرا مجددا عشایر منطقه همراهی کرده اند با داعش.
ما که شبکه نداریم. بالطبع اینترنت هم. نمی دانیم این اخبار تا چه اندازه صحت دارد.
می گوید نیروهای “روجر” به رمادی عازم شده اند.
روجر متشکل از بچه های اهل سنت رمادی است که فرماندهی اشان برعهده ابوفاطمه از اهالی خود رمادی است. با ابوفاطمه روزهای خوبی در فلوجه و حمام العلیل داشتم. انسان بسیار شجاع و مدبری است. نیز باادب و باهوش.
در جانب ایسر موصل هم به دیدارش رفتم که البته حضور نداشت. آن روزها در مرخصی به سر می برد. پیرزن همسایه اش البته داشت به بیش از ده گربه غذا می داد. در حالی که قناصه داعش از ایمن موصل هر تحرکی را هدف قرار می داد.
اگر اخبار درست باشد و معرکه به طول بیانجامد پس از حویجه عازم رمادی می شوم. هم تجدید دیدار است و هم کسب خبر از میدان.

پ.ن: شب هنگام معلوم می شود که سقوط مناطق صحیح نبوده و صرفا اختراق و عملیات انغماسی از سوی سی و چند عضو داعش بوده و اوضاع به حالت عادی برگشته است.
البته این موفقیت بزرگی برای داعش است.

#زاب
ساعت یازده و پنجاه و چهار دقیقه چهارشنبه پنجم مهرماه


۱۶. گزارش شانزدهم از عملیات حویجه

نهار را مهمان حشد عشایری هستیم. همان جایی که دیروز با سرهنگ فلاح هدف گلوله های داعش قرار گرفتیم.
خاطرات عجیبی از داعش دارند که تعریف می کنند برایمان. بسیاری شان در دوره داعش در شهر حضور داشته اند و منبع اطلاعاتی بوده اند.
نهار هم طبق معمول “مفتح” است.

❗️ پ.ن: دارم همین متن را با موبایل تایپ می کنم می بینم که یک سینی مسی با یک آفتابه پلاستیکی بسیار کثیف جلوی صورتم می آورند. خنده ام می گیرد. تشکر می کنم و می گویم شسته ام دست هایم را. می گوید یعنی نهار خورده ای؟! غذا نمی خواهی!؟
می شویم دست ها را دیگر. عرف است. گریزی نیست. می ترسم از نهار خوشمزه امروز بیفتم. می شویم قربه الی الله! ربطی به گرسنگی شدیدم ندارد البته ها!!😉

#صباغیه
ساعت سیزده و سی دقیقه چهارشنبه پنج مهرماه

— — — — — — —

❓ تنش های کردی و عربی و ابهام در برنامه سفر به مناطق کردی سوریه و عراق

تنش ها میان اقلیم و بغداد تشدید شده است. از سال گذشته در حال نگارش سیاهه ای هستم درباره تاثیر جهادگرایی سلفی بر آینده نظم ژئوپولیتیک غرب آسیا که مطالعه موردی و اثبات فرضیه آن در میدان سوریه و عراق دنبال می شود.
بالطبع یکی از مهم ترین اضلاع مورد مطالعه، هویت کردی در دو کشو مزبور است.
چندماهی است که علیرغم انجام هماهنگی ها با طرف کردی برنامه سفر به اربیل و حسکه را به تاخیر انداختم تا پرونده داعش در عراق و سوریه در فاز نظامی اش بسته شود.
حالا با نزدیک شدن این موعد، نگرانی ام آن است که بحران کردی_عربی باب سفر را به رویم ببندد.
کریدور هوایی که بسته شد. تا ببینیم مسیر زمینی چه می شود.
بالطبع تنش های سیاسی هم به نوبه خود مانع بزرگی فراروی پژوهشم خواهد بود. به ویژه با تاثیر بر حس همراهی و همدلی کردی.
تا چه خواهد و چه شود.

پ.ن: بعید می دانم پس از این اثر، دیگر حس نگارش هیچ پژوهش میدانی را داشته باشم. وقتی که نه حمایتی است و نه توجهی و نه حرمتی!
زین پس سعی می کنم همچون “مین استریم” موجود به منابع اینترنتی و کتابخانه ای بسنده کنم.
باید کمی هم زندگی کرد دیگر. عمرمان پای این کاغذپاره ها رفت و هیچ نشد.

#حوالی_خاکریز_پیشمرگه
ساعت نه و شانزده دقیقه جمعه سیزدهم مهرماه


۱۷. گزارش هفدهم از عملیات حویجه

✅ سرهنگ داعشی برادرکش
تازه صبحانه خورده ایم و نشسته ایم که حشد عشایری مرد شصت ساله قدبلندی را می آورند.
از سرو روی کبودش مشخص است که حسابی پذیرایی اش کرده اند.
جالب است! جوانک چشم سبزی که متهم را کتک زده و دست بسته آورده برادرزاده پیرمرد است.
یعنی طرف می شود عمویش!
می گوید این نجس سرهنگ رکن ارتش بعث بوده است.
می گوید این و دو عموی دیگرم، عموی دیگرم را در دوره اشغال و به جرم شرکت در “صحوات” به قتل رساندند.
می گوید به این یکی رحم نکنید. این خیلی خبیث است. بعد با تاکید اضافه می کند البته چند عموی دیگرم هم وضعشان همین است. ولی خبث این یکی خاص است!

🔸 چه اوضاعی شده است اینجا. لقمه در دهانم خشک می شود. روضه هابیل و قابیل شده است.

🔹 مجددا تاکید دارم که جامعه اهل سنت با بحران های جدی روبرو خواهد بود در سال های پیش رو. پس لرزه های داعش برای چند دهه و چند نسل در این مناطق ادامه خواهد داشت.
ریخته شدن خون، بنیادهای یک جامعه را به لرزه می اندازد. به ویژه اگر جامعه اش عشیره ای و قبیله ای باشد. همچون عراق.

#زاب
ساعت هشت و سی و شش دقیقه چهارشنبه پنجم مهرماه


۱۸. گزارش هجدم از عملیات حویجه

ساعت نزدیک به سه ظهر است و مجددا به دیدار ابوواثق و خانواده اش می رویم.
بجه ها برایشان چای و شکر برداشته اند.
می گوید که رحم الله والدیکم. چند ماه است چای و شکر ندیده ایم.
حرف های زیادی دارد. خودش سرهنگ ارتش بعث عراق بوده است و در عملیات کربلای پنج در نزدیکی دریاچه ماهی ساق پای چپش گلوله خورده است. در عملیات کویت هم حضور داشته است و خاطرات جالبی دارد از شکست سخت ارتش عراق و قتل عام گسترده آن ها در چند ساعت توسط هواپیماهای امریکا.
البته می گوید من در سرکوب انتفاضه شعبانیه حضور نداشتم و به شدت هم مخالف بودم. 🤔
شاید می داند که این ها، خودشان یا پدرانشان قربانی و ستم کشیده آن سال تلخ و کشتارهای عشوائي اش هستند و تقیه پیشه می کند.
سرهنگ ابوحیدر به وی می گوید در آن سال یک افسر تکریتی با لگد مرا از پشت بام به پایین پرتاب کرد که پا و کمرم شکست. با آنکه آن سالها نوجوان بودم و هیچ مشارکتی هم در انتفاضه نداشتم. جرمم مشارکت عمویم در اتفاقات آن سال بود.
ابوواثق اما سرش را پایین می اندازد. چیزی نمی گوید.

#زاب
ساعت پانزده و بیست و یک دقیقه چهارشنبه پنجم مهرماه


۱۹. گزارش نوزدهم از عملیات حویجه

⭕️ اولین دیدار با سُندُس

امروز باید از وقت بهتر استفاده کنم. چند داعشی و چند همسر داعشی مقتول هستند که باید با ایشان مصاحبه کنم.
فردا عصر که عملیات شروع شود دیگر فرصت و مجالی برای این کارها نیست.
می گویند همسر یک داعشی هست که می تواند کمک زیادی به من در فهم جهان بینی و دنیای روانی داعش بکند. تصورم آن است که بالطبع باید میانسال یا پیر باشد.
عازم منزلشان می شویم. وقتی به منزل میرسیم در میان یازده کودک و نوجوان، بزرگ ترینشان را نشانم می دهند و می گویند این همان “سندس” همسر داعشی است. جا می خورم. متولد سال ۲۰۰۱ است و تنها دو سه ماهی از پانزده سالگی رد کرده است. در عین حال باردار هم هست!
پدر و شوهرش عضو داعش بوده اند و هر دو کشته شده اند. پدرش سال قبل در جزیره خالدیه. و همسرش چهار روز پیش در همین #زاب.
در حال حاضر با مادر و برادران و خواهرانش نزد دایی اشان زندگی می کنند. بیش از یازده نفر در یک منزل محقر و کوچک. از دایی می پرسم که پدر سندس کجاست؟ می گوید : تفطَّسَت. یعنی مردار شد. کنایه از اینکه داعشی بوده و کشته شده. روشن است که از روی ترس می گیود. آن هم مقابل همشیره و کودکانش. ماهم ساده!😉 ولی خب چه می شود کرد؟! اگر قرار باشد به کودکان و زنان تعدی شود که با سیره علی و ایتام خوارج نهروان چه باید کرد؟!
چقدر تحمل می خواهد دیدن این صحنه ها. فکر می کنم جای دختر نداشته ام است.
صحبت های طولانی دارم با وی.
می خواهم مصاحبه ای تصویری بگیرم. با این حال راننده آنقدر تاخیر دارد که نور می رود و هر قابی که با مصطفی حمید می بندیم، نوری وجود ندارد. یخرجونهم من النور الی الظلمات…
کمی صحبت می کنیم و مقداری آذوقه و خوردنی همچون کیک و آبمیوه و آب معدنی و… برایشان آورده ایم که تحویل می دهیم و وعده دیگری می گذاریم.
دارم بیرون می آیم. که چشمم به لباس کودکان می افتد. آنقدر چرک و کثیف است که انسان چِندشش می شود. به یحیی می گویم یادت باشد فردا کمی پودر لباسشویی هم برایشان بیاوریم.

#زاب
ساعت شانزده و چهل و هشت دقیقه چهارشنبه پنجم مهرماه

— — — — — —

❗️ پرچم خلافت

وارد منزل والی داعش در حویجه می شویم. منزل که نه! قصر! باشکوه!
در عجبم که ساده زیستی ابومحمد العدنانی کجا و قصر نشینی والی و امراء داعش در حویجه کجا؟ هنوز غوغای شبکه های اجتماعی داعش در خصوص پینه آستین راست پیراهن ابومحمد و قصه های ساده زیستی اش جلوی چشمانم هست.
نمی توان دست #بعث را پررنگ دید اینجا؟ نمی دانم. شاید.

در تمام اتاق هایش یک پرچم کاغذی از خلافت نصب کرده اند.
حتی بالای تخت خواب.
سروان حسین یکی از پرچم های کاغذی را برای یادگاری می کند. می خواهد داخل ماشین بگذارد که می گویم بیا با هم به همراه این پرچم، عکسی به یادگار بگیریم.
نکته ای به ذهنم می آید. می روم و لباس قندهاری والی را تنم می کنم و می آیم.
همه خنده اشان می گیرد.
سرهنگ ابوحیدر می گوید، زود درش بیاور و گرنه خونت هدر است. اگر به سمتت تیراندازی شد، گله نکنی ها! نیروهای من مثل بسیجی های ایرانی هستند. بی ترمز!
راست می گوید. کمتر از یک ساعت قبل جلوی بیمارستان حویجه، مرد میانسالی که از عصر روز قبل به عنوان راه بلد همراه ما شده بود، از سوی یکی از نیروهای تیپ دوم و در پنج متری من هدف ده گلوله قرار گرفت اما به طرز معجزه آسایی آسیبی ندید. تنها دلیل حمله هم دشداشه پیازی رنگ و ریش های بلندش بود که از روز قبل فرصت اصلاح پیدا نکرده بود. داستانش را بعدا می نویسم. از اصل مطلب دور نشویم.
می خندم و می گویم ابوحیدر می شناسمتان. کلکم بلاترمز! اما لااقل اول عکسی بگیریم و بعد.
به احترام حضرتِ #سلفی، تمام قد می ایستیم!
حسین پرچم داعش را معکوس می گیرد. به روال این سه ساله در تمامی نبردها!
پرچم را می گیرم و می گویم حسین جان! یک بار دیگر به نوشته های این پرچم نگاه کن!
از سیاهی زمینه اش که بگذریم، شعار توحید و نیز نبوتِ مهربان ترین انسان بر آن نقش بسته است! آن هم به رنگ رحمانی سپید! به رنگ نور!
یخرجونهم من الظلمات الی النور…

چرا چپه بگیریمش! باید پَسَش گرفت نه برعکسَش! ربوده اند از ما این دو والاترین شعار را…

 


۲۰. گزارش بیستم از عملیات حویجه

در ایسر شرقاط و زاب منازل زیادی را می بینم که بر دیوار آن ها نوشته شده است: مصادر. یعنی مصادره شده.
یا عقارات الدوله الاسلامیه. یعنی منازل دولت اسلامی.
شاید سی درصد منازل یا حتی بیشتر از آن. جای دیگری در عراق در این سطح گسترده ندیده ام.
از یکی از مردم شهر می پرسم ماجرا چیست؟! این حجم بالای از منازل چرا مصادره شده اند؟!
می گوید داعش منزل و ممتلکات هر کسی را که از شهر کوچ کرده و یا فرار کرده بود را به اتهام خروج از دارالسلام و هجرت به دارالکفر مصادره می کرد. و شهر ما یکی از شهرهایی است که بسیاری از مردمانش همان ابتدای بحران یا در ماه های اخیر به کرکوک و بغداد گریخته اند و بالطبع منازلشان مصادره و توقیف شده است.
طبیعتا همجواری با اقلیم و به ویژه کرکوک را باید یکی از عوامل تمایل خانواده ها به مهاجرت از ارض خلافت عنوان کرد.

#زاب
ساعت سیزده و سه دقیقه چهارشنبه پنجم مهرماه


۲۱. گزارش بیست و یکم از عملیات حویجه

خدا را شکر خبر می رسد که طرح ابوتراب برای عبور از نهر تایید شده است. فردا و در هنگامه نماز صبح نیروهای ویژه #عقرب باید از آب بگذرند و در آن سوی رود سرپل بگیرند. تقریبا اولین تجربه آبی-خاکی این شکلی است.
طبیعتا داعش قناصه چی هایش را در آن سوی رود بسیج کرده است.
دیروز با سرهنگ فلاح تجربه کردیم. باران گلوله بود که از روی سرمان عبور می کرد.
اخبار منابع اطلاعاتی و مردمی در آن سوی نهر تاکید دارد که شاید سخت ترین بخش نبرد تا شهر حویجه در همین بخش باشد. یعنی ساحل جنوبی زاب! به ویژه آنکه چندصدمتر پس از نهر سلسله تپه های مرتفعی است که دست برتر را به داعش می دهد.
ان شاالله مشکلی پیش نیاید و گرنه…

پ.ن۱: علیرغم تمامی مخاطرات این طرح، همه فرماندهان از قبول این طرح فریاد خوشحالی سر می دهند. همه خسته اند، حوصله چند روز ستون کشی به طوزخورماتو و بشیر را ندارند. کسل کننده است و آزاردهنده. حتی فکرش.

پ.ن۲: به زور ابوحسن را راضی می کنم که با خط شکن ها همراه شوم. خسته می شوم گاهی از مصلحت اندیشی ها و نگرانی های برخی فرماندهان. دست و پایم را می بندد. باز دم ابوتراب گرم. در این امور سیاست “لسه فر” یا به قول عرب ها “دعه یعمل” دارد در قبال من. نمونه اش هم فلوجه و انتحاری اش.

#زاب
ساعت پانزده و پنجاه دقیقه چهارشنبه پنجم مهرماه


۲۲. گزارش بیست و دوم از عملیات حویجه

ساعت بیست و هجده دقیقه شده است و توپخانه پلیس فدرال شروع کرده است.
بمب افکن های استراتژیک امریکا هم به پرواز درآمده اند. سنگین بمباران می کنند.
عصر هم که در حال رفتن به منزل یکی از اعضای داعش هستم، یگان موشکی ابورضا را می بینم که از راه رسیده است با دهها موشک سنگین و نیمه سنگین.
خدایش بیامرزد ابوکرار را. ابورضا پس از شهادت وی در ایسر موصل فرمانده یگان موشکی شده است. ده دقیقه همکلام ابورضا شوی به اندازه ده روز شارژ می شوی. بسیار خوش نشین است.
بگذرم.
شب داغی است آن سوی نهر!

پ.ن۱: سروان بیلارد فرمانده نیروهای ویژه امریکایی مستقر در زاب از #کوگر پیاده می شود و می پرسد صدای چیست؟!
گلوله های ماست یا دشمن؟!
با رگه هایی از ترس ادامه می دهد: سیف هی یر!؟
سرهنگ جواد که انگلیسی اش عالی است اما به عربی می گوید چه کسی توی کودن را فرمانده کرده آخر؟! این اگر از سوی دشمن بود که اینجا منفجر می شد.
همه می خندند، بیلارد می گوید: وات؟!
جواد می گوید عمک مات؟!
دوباره همه ریسه می روند.
می فهمد جماعت دستش انداخته اند. به خودروی زرهی اش برمیگردد.
دو هفته این عملیات فرصت خوبی را برای شناخت مستقیم از ارتش امریکا فراهم آورد. به ویژه آن که این بار فاصله اتاق هایمان مان تنها سی متر بود.
صحبت های زیادی با ایشان کرده ام و مشاهدات زیادی از ایشان دارم که خلاصه ای از آن را بزودی منتشر می کنم.

پ.ن۲: همنوایی غریو موشک های عراقی_غربی برایم خوشایند نیست. این، ایده تحالف صلیبی_رافضی علیه #اهل_سنت_مظلوم را تقویت و مشروب می کند و آثار مخرب اش بر اذهان و قلوب اهل سنت باقی خواهد ماند. گرچه ادعای شیعی بودن حکومت و نیروهای امنیتی گزافه است و شیعه و سنی و کرد و عرب با هم شیرازه حکومت و دولت و نیروهای مسلح را تشکیل می دهند، اما #تصور شیعی بودن سیاست ها پررنگ است.
باید فکری کرد.
درباره سیاست های حشد هم حرف هایی هست که به زودی قلمی خواهم کرد.

#زاب
ساعت بیست و پنج دقیقه چهارشنبه پنج مهرماه

 

هادی معصومی زارع

نظرات

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

1 نظر در مورد "خاطرات میدانی از عملیات حویجه ؛ قسمت دوم"

ناشناس :

ای کاش نیروهای ما که مثل برادر هستند برای نیروهای امنیتی عراق خصوصا حشد در این مقطع بیشتر و هدفمند بینشون حاضر بودند. حتی نیروهای فرهنگی و رسانه ایمون و کارها و مجاهداتشون را ضبط می کردند.

زمانی بود که عراقی ها در ذلت اشغال توسط آمریکایی ها امر و نهی و تمسخر و ریشخند میشدند و حالا به عزت حشد و مقاومت فرمانده ی آمریکایی است که ریشخند میشه در جمع عراقی ها. بعد برخی هنوز مفهوم حقیقی مقاومت را درک نمی کنند و ذلت همراهی را آرزو می کنند. نمیدونند که مخالفت ما با اصل همراهی و صلح و مذاکره و این قبیل مفاهیم خوشگل! نیست ولی وقتی یک طرف یک قداره کش ، قلدر و خبیث هست هر چیزی جز مقاومت یعنی قبول ذلتی که طرف پرزور آگاهانه و یا ناآگاهانه به واسطهی زور گندیده ی در بازوهاش بهت تحمیل میکنه و اون برخی ها تصور می کنند با تحمل خواری و خفت بالاخره یک روزی از طر لطف بهشون محل خواهد گذاشت اون قلدر!
ولی نمیدونند که بسیار سادست که در این شرایط تنها ایستادگی در برابر حرف زور هست که حتی احترام اون قلدر را هم نسبت بهت ممکنه جلب کنه با وجود دشمنیش.




4



0