اخبار
خاطرات میدانی از عملیات حویجه ؛ قسمت اول

این نوشتار در بردارنده شواهد عینی و خاطراتی است که به قلم پژوهشگر و برادر عزیز هادی معصومی از عملیات حویجه تهیه و نگاشته شده است و شما را با خود به عمق عملیات و منطقه خواهد برد . خواندن این یادداشت را به شما توصیه میکنیم ..

۱. ساعت ده و سی دقیقه صبح شنبه اول مهرماه  ساحل ایسر شرقاط

صبح ساعت نه وارد منطقه عملیاتی شرق شرقاط می شویم.
مرحله دوم عملیات آغاز شده است. با این حال داعشی ها حضور پررنگی ندارند. بمباران ها هم پراکنده ادامه دارد.
بیشترین حربه اشان طی سه روز اخیر خودروهای مفخخه است. امروز چند خودروی مفخخه دیدم که دیشب منفجر شده بودند.
به جز روستاهای خط اول، تقریبا تمام ساختمان هایی که در منطقه عملیات دو روز گذشته دیدم، سالم هستند. مساله ای که نشانگر عدم شدت درگیری هاست.
پیشروی ها بسیار سریع است و درگیری ها اندک! تعدادی قناصه چی و مفخخه همه سرمایه داعش است در اینجا!
در میانه دود و آتش آخرین نقطه خط، سرهنگ رافع را می بینم. از فلوجه تا امروز ندیده بودمش. به مشهد آمده و عمل کاشت مو انجام داده بود. می گویم سرهنگ! مشکوک می زنی! قصد تجدید منزل کرده ای که در حال زیباسازی هستی! می خندد می گوید والا من همان یک عیال را هم چند سال است ندیده ام. مگر وقت می کنم به خانواده سر بزنم؟! این یکی را راست می گوید.
مرحله دوم عملیات احتمالا تا عصر تمام می شود. می ماند مرحله سوم که شاید به دلایلی چند روزی به تاخیر بیفتد. شاید. برخی فرماندهان اینطور می گویند.
والله عالم.


۲. ساعت بیست و دو و سی و سه دقیقه اول مهرماه  #زاب

از عصر پیشروی ها به داخل شهر زاب آغاز شده است.
اینجا اما برخلاف روستاهای پشت سر، داعشی ها مقاومت نسبتا سختی از خود نشان می دهند. صبح هم در بدو ورود حاج جواد فرمانده نیروهای ویژه روی نقشه که توجیهم می کرد، گفت عمده نیروهای داعش به این شهر عقب نشسته اند.
تا غروب آفتاب درگیری ها ادامه دارد. بیشترین حربه هم همان مفخخه ها و قناصه هاست.
ماموریت بر عهده لشکر ده بدر و نیروی واکنش سریع است. لذا پوشش هوایی هم صرفا برعهده ارتش عراق است و نه ائتلاف تحت رهبری امریکا. با این حال هواپیماهای ائتلاف امریکا بیانیه هایی بر روی شهر ریخته اند مبنی بر این که نیروهای عمل کننده در شهر نیروهای ائتلاف هستند.
تا الان نیمی از شهر در اختیار عراقی ها و نیمی دیگر در تصرف دستگاه خلافت است.
دستور پدافند و تثبیت مواضع رسیده است. در تاریکی شب برای استراحت وارد منزلی می شویم که کم از قصرهای شمال تهران ندارد.
عکسی در داخل منزل آویزان است که نشان می دهد فردی با لباس غیرنظامی در حال دریافت نشان شجاعت از یک افسرعالی رتبه بعثی است.
صاحب منزل را می آورند. مردی میانسال است با ریشی بلند و سبیل های تراشیده. می گوید شغلم تجارت خودرو است.
سرگرد غسان می گوید کسی که داخل تصویر در حال دریافت نشان است کیست!؟
می گوید عمویم!
می پرسد که شغلش چه بوده؟!
من من کنان و با تاخیر می گوید در بخش اطلاعات نظامی ارتش بعث عراق بوده ولی در سال ۲۰۰۶ توسط القاعده اعدام شده است.
سرگرد دم گوشم شرط می بندد ثروت این مرد از طریق قاچاق نفت بوده و عمویش هم در درگیری با نیروهای عراقی کشته شده است.
می گوید باش تا فردا صبح استعلام کنم از بغداد.
روز سخت و خسته کننده ای بود. باید اندکی استراحت کنم. فردا با تصرف کامل زاب مرحله اول عملیات حویجه پایان می یابد.

پ.ن: امروز اشتباه بزرگی کردیم. آدرس لشکر اول را از مقر عملیات گرفته و روانه شدیم. به خاکریزی کوتاه رسیدیم روی جاده که عموما نشانه آن است که ادامه مسیر امن نیست و منطقه دشمن است. با این حال راننده خاکریز را دور زده و جاده را ادامه دادیم. پانزده کیلومتری به سمت زاب رفتیم بی آنکه هیچ نیرویی ببینیم.
کم کمک نگران شدیم. به ویژه انکه به زاب نزدیک شده بودیم و هیچ خبری از نیروهای عمل کننده نبود. از راننده خواستم برگردیم. در برگشت و با عبور از همان خاکریز خودرویی جلویمان را گرفت که از کجا می آیید. گفتیم از جلو.
چشمانش گرد شد. گفت آنجا که در اختیار داعش است. کجا رفته بودید شما!؟
نیروها از دو سوی جاده و با فاصله نسبتا زیادی به سمت جاده و مدخل ورودی زاب پیشروی می کردند و ما بی اطلاع بر روی جاده اصلی پیش می رفتیم.
عجیب آنکه هیج یک از طرفین یعنی نه داعش و نه نیروهای خودی خودروی ما را هدف قرار نداد.


۳. ساعت نه صبح دوم مهرماه #زاب

صبح زود صبحانه می خورم و با سرگرد سجاد به خط می روم. البته فاصله خط تا محل استراحت تنها چندصد متر است.
صدای تیرانداری ها و بمباران های پراکنده به گوش می رسد. ظاهرا عمده داعشی ها شب گذشته شهر را ترک کرده و به آن سوی دجله گریخته اند. برخلاف روز گذشته امروز از مفخخه ها هم خبری نیست. صرفا قناصه چی ها مشغول اذیت کردن هستند.
تا دقایقی دیگر نیروها به شط می رسند و مرحله اول عملیات به پایان می رسد.
نکته جالبی که برای اولین بار در این سطح گسترده به چشمم می خورد، برافراشته شدن پرچم های سفید و پرچم های عراق بالای منازل مردم است.
اکثریت خانواده ها از شهر خارج نشده اند. عده ای پیاده در حال حرکت به سمت خروجی شهر هستند و اکثریت در خانه هایشان باقی مانده اند.
داعش شهر را به شدت بمب گذاری کرده است. مردم هم هر چند لحظه یکبار خودرو را متوقف می کنند و آدرس منازل و کوچه های بمب گذاری شده را به نیروهای امنیتی ارائه می دهند.
سرگرد سجاد خودرو را نگه می دارد تا سری به فرعی کنار بزنیم. در همین حین یک مرد مسن به همراه مردی میانسال از خانه ای خارج می شوند و به سمت ما می آیند.
می پرسند که چه کنیم. سرگرد می گوید پرچم سفیدی بالای منزل بلند کنید و فعلا در خانه بمانید. آب می خواهند سجاد می خندد می گوید حاج به خدا ما هم تشنه ایم ولی به همراهمان آبی نداریم.
در حال صحبت هستیم که گلوله های قناصه داعش با فاصله بسیار اندکی از بالای سرمان عبور می کند. همگی به کوچه کنار فرار می کنیم.
گلوله ها از سوی شط روانه شده بود. تقریبا کار تمام شده است.


۴. ساعت ده و نیم صبح دوم مهرماه زاب
به نزدیکی شط می رسیم. با سروان یحیی همراه شده ام از دقایقی پیش. به منزلی می رسیم که خودروی سرگرد غسان مقابل آن متوقف سده است. وارد منزل می شوم یک مرد تقریبا سی و چند ساله با چشمانی بسته روی صندلی نشسته است.
از سرگرد می پرسم ماجرا چیست!؟
می گوید این از خانواده های برجسته داعش در منطقه هستند. این مهندس طیب هست. پدرش ابوطیب هم پشت خودرو بازداشت است.
داخل منزل کتاب های دینی زیادی است. همچنین داخل یکی از اتاق ها لباس های افغانی یا همان قندهاری و نیز لباس های نظامی و قمقمه است .
یک پسر خانواده به نام عمر در بیعت خلیفه و در موصل کشته شده است. فاطمه یکی از دختران ابوطیب است که همسر داعشی اش تنها یک هفته پس از عقدشان کشته شده است.
طیب نیز مدرک مهندسی از دانشگاه مستنصریه دارد.
می گوید من ارتباطی با داعش ندارم.
پدرش اما خود اعتراف می کند که سرهنگ ارتش بعث بوده و یک اسلحه کمری از شخص صدام دریافت کرده است.
می گوید پسر و دامادم ربطی به من ندارند. همسرش هم همین را می گوید. تاکید دارد که آن دو جوان بودند و شستشوی مغزی خوردند. ما همه مسلمان هستیم و شیعه و سنی نداریم.
می گوید دخترم فاطمه نام دارد و عروسم زینب.
یکی از همراهان می پرسد داعشی ها چطور؟ انها هم مسلمان هستند؟!
می گوید بله! چه فرقی دارد؟!
نگران است ام طیب. از من می خواهد که تضمین بدهم که به دختر و عروسش تجاوز نشود.
نمی دانم بخندم یا گریه کنم.
من از فلوجه با این بچه ها بوده ام. قشنگ می شناسمشان. نقاط ضعفشان و نقاط قوتشان را به خوبی می دانم.
دیده ام که شاید در تعامل با داعشی ها حتی تندروی هم می کنند اما با مردم عادی و حتی خانواده های داعشی بسیار انسانی برخورد می کنند.
می گویم ام طیب در فکرت چه می گذرد؟!
فکر می کنی این ها بعثی هستند یا داعشی؟!
یکی از سربازان همراه عصبانی می شود و فریاد می زند که فکر میکنی ما غیرت نداریم؟ شرف نداریم؟!
سرگرد اما آرامش می کند و می گوید ببینید داعش چه در ذهن این ها کرده که ما را در هیبت قوم مغول می بینند.
ام طیب که احترام نیروها را به من دیده است تصور می کند فرمانده کل اینها من هستم. خم می شود تا دستم را ببوسد خودم را پس می کشم.
می گوید به خدا این یک فتنه بود. ما را گمراه کردند. ما را ببخشید. به ما رحم کنید.
غصه ام می گیرد از این حالت. بغض میکنم و از منزل خارج می شوم.


۵. ساعت سیزده و چهار دقیقه ظهر یکشنبه دوم مهرماه #زاب

از منزل ابوطیب خارج می شویم و به چند خانه آن سو تر می رویم. بچه های همراه چند خانه اطراف را بازرسی می کنند. آثار خونی از جلوی منزل ابوطیب عبور می کند و جلوی درب منزلی در کوچه کناری گم می شود. ماموریت این است که ابهام روشن شود.
از اهل خانه سوال می شود و اظهار بی اطلاعی می کنند.
اندک اندک دارد نزدیک ظهر می شود. وارد منزلی می شوم که بعد دقایقی می فهمم صاحب منزل ابوواثق نام دارد.
نزدیک نماز ظهر است. می روم وضو بگیرم.
بر می گردم می بینم ابوواثق در حال تدارک نهار شده است.
کره محلی و ماست چرب بسیار خوشمزه ای می آورد و عذرخواهی می کند که چیز دیگری در منزل ندارند.
شکوه می کند از دوره حکومت داعش. از گرانی و قحطی.
می گوید این اواخر هر کیلو شکر بیشتر از صد دلار قیمت داشت. همسرش می گوید یک سال است چای نخورده ایم. چای برایمان رؤيا و آرزو شده است!
ابوواثق کلامش را قطع می کند و ادامه می دهد که این اواخر روغن موتور چهار لیتری قریب به ۴۵۰ هزار دینار قیمت داشت. سیگار نایاب و بسیار گران شده بود. می گوید یکی از اهالی به صورت قاچاق چند بسته سیگار اورده بود، داعشی ها وی را گرفته و جفت پاهایش را با بلوک سیمانی شکستند . اول قرار بود اعدامش کنند . ۲۶ میلیون دینار داد تا قبول کنند پاهایش را بشکنند.
دارد حرف می زند که ناگهان پسر کوچکش شعار می دهد:
اللهم دمر دباباتهم. اللهم اسقط طائراتهم…
ابوواثق صورتش قرمز می شود. زورکی لبخند می زند و می گوید خدا شاهد است که این ها را از منابر مسجد داعش شنیده است.
می گوید داعشی ها به بچه ها می گفتند که ارتش عراق بهتر است یا دولت اسلامی.
بعد خودشان می گفتند دولت اسلامی بهتر است. بچه ها هم نمی فهمند و تکرار می کردند آن حرف ها را.
این طور تربیت می کردند کودکان را.
دارد دست و پا می زند تا قبول کنیم راست می گوید که یکی از همسایه های ابوواثق به نام ابوحسان با ظرف غذایی شبیه آبگوشت و نان داغ وارد می شود. برخلاف ابوواثق که دستی به ریش هایش زده است، ابوحسان کماکان در هیبت داعشی هاست. سروان یحیی متلکی می اندازد و می گوید حاج! حقا که بااین هیبت، برازنده معاونت خلیفه ای!
همه و از جمله ابوحسان و دختر چهارساله اش “شهد” می خندند. می گوید منتظرم آرایشگاه آغاز به کار کند. در منزل ماشین اصلاح نداریم.
سرگرد غسان همانطور که لقمه ماستی به بدن می زند از ابوواثق و ابوحسان در خصوص سرهنگ ابوطیب و پسرش و خانواده اش می پرسد. جواب می دهند که خانواده سرهنگ یکی از بدترین خانواده های داعشی منطقه بوده که از زن و مردش در خدمت دواوین خلافت بوده اند. همسر ابوواثق می گوید روزانه جلسات زنانه داعش توسط ام طیب برقرار بوده است و منزلشان محل رفت و آمد داعشی ها بوده است.. میپرسم محتوای جلسات چه بوده؟ پاسخ می دهد به جان بچه هایم نمی دانم. ما را که راه نمی دادند. فقط زنان عضو داعش و “عضاضات” اجازه حضور داشتند.
بعید نمی دانم راست بگویند. در داخل منزل سرهنگ عکس های این جلسات را دیده بودیم اما ام طیب می گفت که این جلسات، بازنان همسایه بوده و دوستانه بوده است.
زن عاقله ای به نظر می آمد. بماند.
ابوحسان که حسابی شاکی است می گوید رحم الله والدیکم شما دیشب کجا بودید؟! اینها دیشب به آن سوی شط و به سمت حویجه فرار کردند. ما منتظر پیشروی شما بودیم.
سروان عمار که خود از اهل سنت رمادی است جواب می دهد ما روی جاده اصلی و در پانصد متری شما مستقر بودیم ولی به دلیل تاریکی هوا اجازه پیشروی نداشتیم.
ابوحسان که دیده بود سرهنگ و پسرش عقب خودرو بازداشت شده اند می گوید خواهشی دارم. سه گروه از داعشی ها را بدون بازجویی اعدام کنید.
نیروهای امنیتی، اعضای دیوان حسبه و اعضای پلیس.
به این ها رحم نکنیدکه به ما رحم نکردند و بیچاره کردند ما را.
ابوهاشم می گوید ما که نمی توانیم سرخود چنین کاری بکنیم. این بر عهده قانون است.
ابوواثق اما می خندد می گوید کدام قانون برادر! دو سه ماه پیش یکی از مطرح ترین داعشی های منطقه از زندان ناصریه آزاد و به طور قاچاقی واردمنطقه شد.
می گوید وکلای وی توانسته اند حکم اعدامش را به چند ماه زندان تقلیل دهند. به همین راحتی. ادامه می دهد شما که خلاهای قانونی را بهتر از من می شناسید. شما چرا دیگر!
به این فکر می کنم که منفعت طلبی های شخصی نخبگان اهل سنت در عراق، چه روزگاری برای مردمانشان به ارمغان آورده است.

۶. ساعت پانزده و سه دقیقه یکشنبه دوم مهرماه #زاب

بمباران مکحول توسط هواپیماهای ائتلاف به شدت ادامه دارد. حشد و جنبش نجبا از حضور در عملیات منع شده اند و نیروهای یگان ضدتروریسم پاکسازی جبال مکحول و روستاهای پایین آن تا رود دجله را آغاز کرده اند.
ما از این سوی شط نظاره گر هستیم.
بمباران ها شدت گرفته است. اخبار واصله دال بر پیشروی های سریع است.
طبیعی هم هست.
این داعشی نیست که تا یک سال و نیم پیش در مکحول می دیدیم.
عمده نیروهای داعش در حال حاضر یا به دیگر مناطق عقب نشینی می کنند و یا در منازلشان مخفی می شوند.
به همین دلیل این روزها تعداد زیادی از اعضای داعش در منازلشان بازداشت می شوند.


۷. ساعت بیست و دو و پنجاه و چهار دقیقه یکشنبه دوم مهر  #زاب

شب شده است. پنج مهمان داعشی داریم حالا.
سرهنگ و پسرش.
دو جوان کمتر از بیست ساله.
و منذر از اعضای پلیس داعش.
تا نیمه شب با سرهنگ و پسرش طیب و منذر سخن داریم.
سرهنگ می گوید در سال ۱۹۹۴ چون از قبیله آل جبور بودم صدام احساس نگرانی کرده و مرا از ارتش اخراج کرد و از آن زمان تاکنون مشغول کشاورزی بوده ام.
ابوهاشم می گوید صدام در چنین مواردی اخراج نمی کرد. اعدام می کرد. بیشتر که سوال پیچ می شود لو می رود که اساسا در آن سال بازنشست شده است.
آنقدر در صحبت هایش تناقض هست که جای شکی نمی ماند در تلاش برای مخفی کردن اطلاعات فراوان.
سرهنگ می گوید پسری دارم در گرجستان که مهندسی می خواند. طیب می گوید پزشکی می خواند و مادرش می گوید زبان می خواند.
می گوید تا پنج ماه پیش هر ماه یک میلیون و پانصدهزار دینار حقوق بازنشستگی از دولت عراق و از طریق حوله مالی دریافت می کرده ام.
سروان یحیی عصبانی می شود می گوید تف به حکومت عراق که به رزمنده مجاهد حشدالشعبی ششصد هزار دینار حقوق می دهد و به تویی که چند سال است عضو داعش هستی بیش از دو برابر حقوق می دهد. تف بر این دولت که هزینه درمان مجروحان ما را نمی پردازد اما حقوق شما را در بدترین شرایط هم پرداخت می کند.
ابوهاشم آرامش می کند و بحث را با سرهنگ ابوطیب ادامه می دهیم.
می گوید امام جماعت و موذن مسجد جامع بوده و حتی صبح آخر هم خودش درب مسجد را باز کرده و اذان گفته اما کس دیگری نیامده است.
از کتاب های مرجع حدیثی و روایی موجود در منزلشان هم معلوم بود که در کل خانواده متدینی هستند. از صحیح بخاری و صحیح مسلم گرفته تا ریاض الصالحین که تقریبا در اکثر سنگرها و زندان ها و مقرهای داعش آن را دیده ام.
فقط سوال اینجاست که این تغییر از سکولاریسم بعثی به امامت جامع شهر چگونه رخ داده است!؟


۸. ساعت چهارده و بیست و چهار دقیقه دوشنبه سوم مهرماه  #اسدیره

امرور عملیات متوقف شده است تا نقشه ادامه عملیات طرح ریزی شود.
به رود زاب رسیده ایم و عملیات از دیروز ظهر متوقف شده است.
فرصتی است تا گشتی داخل شهر بزنیم و با خانواده های داعشی همکلام بشویم.
می خواهم با سرگرد غسان همراه شوم که سرهنگ فلاح می گوید باید به مهمانی فوج عقرب برویم. عذرخواهی می کنم و می گویم می خواهم سری به خانواده های داعشی بزنم. می خندد می گوید آنها فردا هم هستند بیا برویم سرلشکر ابوتراب هم می آید دیداری تازه کنید. در رودربایستی قرار می گیرم و همراه می شوم.
چهل کیلومتری به سمت قیاره برمی گردیم و به محل مهمانی می رسیم. ابوتراب بلافاصله بعد از ما می رسد. در حال وضو گرفتن هستم که مرا می بیند و می خندد می گوید تو تا خودت را به کشتن ندهی ول کن نیستی پسر!
همه می خندند! می گویم من پدر سه پسر هستم سرلشکر!
این بار جماعت بیشتر می خندند.
می گوید آنقدر بیا تا روزی افقی شدنت را جشن بگیریم!
جزو معدود فرماندهانی است که تواضع بالایی دارد و نیروهایش احساس راحتی زیادی با وی دارند. برخلاف اخم ظاهری اش، عرف های مرسوم فرماندهی را کنار می گذارد و به راحتی با نیروهایش بلند بلند می خندد. اصلا نیروهایش برای جلسات مشترک با وی لحظه شماری می کنند.
نماز می خوانیم و نهار هم که طبیعتا “مفتح” است. بسیار خوشمزه و عالی!
جلسه توجیه مرحله دوم عملیات بلافاصله پس از نهار برگزار می شود. دو پیشنهاد است برای ادامه عملیات. نخست پیشنهاد مرکز عملیات مبنی بر بازگشت نیروها به تکریت و حرکت به سمت کرکوک و طوزخورماتو و بشیر و ادامه عملیات از آن سو.
پیشنهاد دوم عبور نیروهای ویژه از رود زاب و گرفتن سرپل در آن سوی نهر که پیشنهاد ابوتراب است.
خدا کند نظر ابوتراب مقبول افتد. چرا که طرح اول مستلزم ده روز تاخیر در عملیات است که فکرش هم آزاردهنده است.
ابوتراب به کنفرانس می رود تا با فرماندهان عراقی تصمیم نهایی را بگیرند برای ادامه عملیات!
تا چه شود…

پ.ن: از فرصت استفاده می کنم و پس از دو سه روزی دوری از شبکه و اینترنت، آپدیت می کنم این دجال فرصت سوز را…
بالغ بر دهها پیام در خصوصی و چند هزار پیام در کانال ها و گروه ها…


۹. ساعت نوزده و سه دقیقه دوشنبه سوم مهرماه #زاب

ساعت هشت شب است و پیش حشد عشایری هستیم. جوان بیست و چند ساله ای را می آورند. اسمش منذر است و از اهالی زاب.
برادرش از اعضای داعش بوده و در جبال مکحول کشته شده است.
خودش هم اعتراف می کند که عضو پلیس داعش بوده و مدتی را در خدمت گروه بوده.
البته می گوید تنها پنج روز. پس از آن پشیمان شده و خارج شدم.
اعضای حشد سنی اما به شدت از وی خشمگین هستند و وی را یک جانی تمام عیار می دانند.
ساعتی را با وی صحبت می کنم و ضبط تصویری دارم. درباره خودش و برادرش و تشکیلات داعش و وضعیت مردم در دوره حکومت داعش.


۱۰. ساعت بیست و دو و چهل و سه دقیقه دوشنبه سوم مهرماه  #زاب

قبلا نوشته بودم که یکی از مشکلاتی که در دوره پساداعش با آن مواجه خواهیم شد مساله انتقام های متقابل خانواده های بومی مناطق سنی نشین از یکدیگر است.
خانواده های قربانی در دوره داعش بر اساس همان رسم و رسومات قبیلگی به دنبال انتقام گرفتن از خانواده های داعش خواهند بود.
این را قبلا در موصل شنیده بودم اما حالا در ایسر شرقاط دارم می بینم.
تازه از جلسه با ابوتراب برگشته ایم که صدای فریاد و داد وبیداد از منزل پشتی و محل بازداشت اعضای داعش به گوش می رسد. کنجکاو میشوم. می روم تا ببینم چه شده است.
اعضای حشد جبوری که از اهل سنت منطقه هستند، برای شناسایی پنج بازداشتی متهم به عضویت در داعش آمده اند. از شدت خشم و عصبانیت می خواهند پاره پاره کنند این جماعت را!
یکی یکی علیه پنج نفرشان و دیگر اعضای خانواده هایشان شهادت می دهند. یکی شان به گریه می افتد و می گوید پسر همین ابوطیب پدر و برادر من را کشته و حالا من باید انتقامشان را همینجا بگیرم.
به سختی جدایش می کنند و پنج متهم را به غرفه اشان می برند و درب را می بندند تا آسیبی نبینند.

پ.ن۱: شب هنگام یکی از اعضای حشد جبور می آید و دقایقی همکلام می شویم. ضبط صوتی کرده ام گفتگویمان را. نفرتشان از داعش بیشتر از شیعیان جنوب نباشد کمتر نخواهد بود. می گوید این ها روزگار ما را سیاه کردند.

پ.ن۲: دقایقی قبل بی سیم ابوهاشم به صدا در آمد. خلاصه خبر این است که یکی از اعضای حشد سنی یک نفر از اهالی را در میدان ورودی شهر و در چند ده متری محل اقامتمان به ضرب گلوله از پا درآورده است.
اتهام هم عضویت وی در داعش بوده است.
گروهی می روند و قاتل را بازداشت می کنند.
فکر میکنم الان که نیروهای پلیس و امنیتی به کثرت در شهر حضور دارند اینطور است اوضاع. فردا که خارج شوند چه خواهد شد؟!
به گمانم چند دهه ای طائفه اهل سنت درگیر پس لرزه ها و تنش های ناشی از پیدایش داعش خواهد بود.


۱۱. ساعت ده و هفده دقیقه سه شنبه چهارم مهرماه #زاب

این جا در #زاب ابوهاشم به شدت دنبال برخی فرماندهان و رهبران مطرح داعش می گردد. به طور خاص محمد فرنسی.
از هرکسی اما سوال می شود پاسخ می شنویم که از چند روز پیش از آغاز حمله نیروهای عراقی به شهر، بسیاری از ایشان ناپدید شده اند.
برخی مدعی هستند که به حویجه عقب نشسته اند.
بالطبع اگر در حویجه نتوان اثری از ایشان پیدا کرد، ادعاها در خصوص فرار ایشان به اقلیم تقویت خواهد شد. چه آن که مفر دیگری وجود ندارد.


۱۲. ساعت یازده و سی و شش دقیقه سه شنبه چهارم مهرماه #زاب

صبح سه شنبه است صبحانه می خوریم.
سرهنگ فلاح می خواهد برای شناسایی موقعیت نهر و پیدا کردن محور مناسب برای ساخت پل و عبور از نهر عازم خط شود. همراهش می شوم. به نقطه ای می رسیم که حشد شیخ عیسی حضور دارند. استقبال گرمی می کنند. برخلاف حشد نجیفی، جبوری ها و شیخ عیسی رابطه بسیار خوبی با نیروهای امنیتی رسمی و حتی حشدالشعبی دارند و این را بارها دیده ام.
یکی از نیروهایشان همراهمان می شود. می گوید باید هامر برویم و گرنه نمی آیم. آن طرف رود داعشی ها سنگر کمین دارند و هر جانداری را هدف قرار می دهند. سرهنگ نگاهی می کند و می گوید من خودم رانندگی می کنم. از چه می ترسی؟
سوار می شویم. اما من و حیدر پشت تویوتا می ایستیم تا دید بهتری داشته باشیم. از بلندی سرازیر می شویم و وارد بستان های کشاورزی می شویم. طبیعت بسیار بکری است. بسیار زیبا. اسب های اصیل عربی خرامان خرامان در حال راه رفتن هستند. دام ها هم در حال چرا. بسیار سرسبز است. باد خنکی از لابلای بوته ها بلند می شود و مست مان می کند. خوشحال می شوم از اینکه داخل خودرو ننشسته ام.
در حال نزدیک شدن به شط هستیم که ناگهان خودرو با شدت ترمز می کند و شروع می کند به دور زدن. با شدت به کابین عقب برخورد می کنیم. بازوی چپم که دو سال پیش در سانحه ای شکسته، به شدت درد میگرد. آه از نهادم بلند می شود.
ابتدا نمی فهمم چه شده است. اما طول نمی کشد که بارانی از گلوله ها متوجهم می کند که چه شده.
از هر طرف دور می زنیم گلوله می آید. راه پس و پیش نداریم. دور زدن در این جاده باریک سخت و زمان بر است. هر طور شده دور می زنیم. حالا پشت خودرو در دید سربازان خلیفه است. من و حیدر و احمد کف خودرو دراز می کشیم تا دیده نشویم. صفیر گلوله ها درست از بالای سرمان شنیده می شود و عبور می کنند. نیم خیز می شوم تا پشت سر را ببینم.
گلوله ها را می بینم که خودرویمان را تعقیب می کنند و درست در چندمتری پشت ماشین به زمین می خورند و برخی دیگر درست از بالای سرمان عبور می کند.
بی امان شلیک می کنند. از چهارصدمتری. از آن سوی شط.
قبل ترها داعشی ها دست به تیرشان بهتر بود. خال می زدند. معلوم است عراقی هستند. چچنی ها و ترک ها تقریبا کارشان خطا ندارد.
هر طور هست برمی گردیم به مکان اول. تعداد زیادی از نیروهای حشد شیخ عیسی نشسته اند. مختار روستا پیرمردی است که سابق بر این سرتیپ ارتش بعث عراق بوده. بسیار شنیده ام که عمده افسران گارد ریاست جمهوری از حویجه وشرقاط بوده اند. این چند روزه تعداد زیادی از ایشان را دیده ام. به ویژه اکثریت مردم #زاب افسران ارشد بازنشسته ارتش بعث هستند. بگذریم. استقبال می کند و می نشینیم. چای می آورند. سرهنگ فلاح شروع به صحبت می کند. داستان سقوط و چرایی همراهی مردم منطقه و عدم ایستادگی اشان در برابر داعش و از این حرف ها.
داعش اما دست بردار نیست. مکان حضورمان را به قناصه بسته. گلوله ها درست از دو متری بالای سرمان عبور می کنند و به منازل پشت سرمان اصابت می کند. احتمالا از اشتایر استفاده می کنند. چون حالا فاصله مان خارج از برد قناصه های کوتاه برد است.


۱۳. ساعت هفده و سی و شش دقیقه سه شنبه چهارم مهرماه #اسدیره

در همه جای دنیا در بحران هایی شبیه داستان داعش در عراق، ارتش پاکسازی می کند و نیروهای پلیس و نیروهای ویژه وظیفه ترتیب و نظم بخشی به امور پس از آزادسازی را برعهده می گیرند.
در عراق اما ماجرا برعکس است. حشد و نیروهای پلیس و ویژه شهرها و روستاها و کوه ها و بیایان ها را آزاد می کنند. پس از آن نیروهای ارتش می آیند و منطقه را تحویل می گیرند. نوبر است.
اصلا برای همین است که پلیس عراق شاید تنها پلیس دنیا باشد که موشک های سنگین دارد. تانک دارد. توپخانه های دوربرد دارد. نفربرهای زرهی دارد. و الخ.
به شوخی به سرگرد یاسر از افسران پلیس فدرال می گویم ارتش عراق شده است قهرمان ایست بازرسی و تحویل منطقه: ابطال السیطرات و المسک!
ارتشی که بعث در دهه هشتاد میلادی ساخت کجا!؟
ارتش حالا کجا!؟


۱۴. ساعت نوزده و بیست و یک دقیقه سه شنبه چهارم مهرماه  #اسدیره

برای دیدن ابوزهرا عازم مقرشان می شوم. پریروز در مهمانی عقرب گله داشت که با ما غریبه شده ای و تحویل نمی گیری. باید از دلش درآورم به نوعی.
با هر جان کندنی که هست موقعیت شان را پیدا میکنیم و وارد می شویم. با این حال ابوزهرا به صورت اضطراری به بغداد فراخوانده شده است و حضور ندارد. کمی مشکوک است این فراخوان و البته بی ارتباط به من!
آن سوتر اتاقی را می بینم که تعداد زیادی غیرنظامی در آن حضور دارند.
حدس می زنم متهمان داعشی باشند. یاسر با تکان دادن سر تایید می کند. جلو می روم و از پشت پنجره با ایشان سلام و خوش وبش می کنم. یاسر جوانکی را نشانم می دهد و می گوید این داعشی پدرش را ذبح کرده است. آن هم با تحریک دایی اش که شرعی داعش در منطقه بوده است.
جلو می روم. چون عجله دارم و باید سریعتر برگردم از وی می پرسم چرا؟!
می گوید چی را چرا؟!
می گویم ذبح پدرت را چرا اخوی!؟
می گوید اهان!
پدرم سرهنگ ارتش بعث بوده اما برخلاف بسیاری از همرزمان قدیمی اش مخالف پیوستن من به داعش بود. دایی من مسول شرعی داعش در منطقه بود. فتوا داد که پدرت مرتد شده و باید او را از میان برداری! و من هم به فتوا عمل کردم.
به همین آسانی.
لازم است با وی مصاحبه مفصلی داشته باشم. امیدوارم تا فردا وی را به #بغداد نفرستند.

پ.ن: در فقه اسلامی تاکید شده است که پسر حد شرعی بر پدر را جاری نکند. حتی اگر قاضی شرع باشد، اجرای حد را نباید برعهده بگیرد.
حتی اگر حد جلد باشد…
عجب کارخانه ای ساخته داعش. خروجی هایش عجیب اند. عجیب!


? مصاحبه با همسران اعضای داعش

گزارش های بعدی جذابیت خاصی خواهد داشت.
برای اولین بار با خانواده های داعش و همسران اعضای داعش صحبت کرده ام.
به طور ویژه با دخترکی پانزده ساله که همسرش شنبه پیش در نزدیکی #زاب کشته شده است. پدرش هم سال قبل در #فلوجه.
صحبت هایش بسیار تکان دهنده و عجیب است. ضبط تصویری کرده ام.
آخر داستان تازه می فهمم همسر #محمد_فرنسی است. مدتی است که نیروهای امنیتی در تکاپوی کسب اطلاعاتی از فرنسی هستند. تازه می فهمیم که محمد فرانسوی نیست و لقبش فرنسی است. آن هم به خاطر زیبایی بی نظیرش در کل منطقه! معما حل می شود.
داستان زندگی فرنسی هم بسیار عجیب است. پدرش توسط داعش اعدام شده و خود و دو برادرش در رکاب خلیفه کشته!
زندگی شان لیلی و مجنون وار بوده گوئیا.
با این که تنها دو و ماه و نیم از ازدواجشان می گذشته و تنها ۲۳ روز با هم بوده اند.
#سندس حالا در این سن از #محمد_فرنسی باردار است.
آخرین جمله اش این است که
#دوستت_دارم_محمد

 

هادی معصومی زارع

نظرات

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

5 نظر در مورد "خاطرات میدانی از عملیات حویجه ؛ قسمت اول"

ناشناس :

سلام علیکم,شما که زحمت نشر گزارش عملیات حویجه رو کشیدید لااقل اسمی از دوست خوبم اقای معصومی زارع رو هم میاوردید که زحمت این خاطرات رو به دوش میکشند و الان هم در عراق حضور دارند

1
3
حمید رضا کریمی :

در انتهای مطلب، اسم کانال ایشون اومده دیگه….

ناشناس :

خیلی جالب بود، آفرین

ناشناس :

توروخدا اینارو بکشید مرض دارین ۱۰ سال دیگه از نو شروع کنید

7
1
م :

آخر نفهمیدیم هواپیماهای ائتلاف در عملیات حویجه شرکت دارند یا خیر؟؟؟
تو خاطرات ایشون هم که یه جا گفته دارن یه جا دیگه گفته ندارن!!!