پوستاندازی جماعتالاحرار در سایه عملگرایی میدانی

درگیریهای افغانستان و پاکستان وارد مرحلهای از واگرایی و رقابت درونی شبکههای شبهنظامی شده است؛ بهگونهای که انسجام ظاهری این گروهها جای خود را به رقابت بر سر بقا، کنترل جغرافیا و نفوذ داده است. انشعاب جماعتالاحرار از تحریک طالبان پاکستان نیز صرفاً یک اختلاف تاکتیکی نیست، بلکه ریشه در شکافهای هویتی، قبیلهای و رقابت برای شکلدهی به ائتلافهای جدید دارد. در این چارچوب، جماعتالاحرار در حال حرکت از یک بازیگر محلی به سوی رویکردی فراملی است که میتواند معادلات شبکههای جهادی در افغانستان، پاکستان و پیرامون آن را تغییر دهد.
پایان تصور یکپارچگی در کریدور افغانستان و پاکستان، نشاندهنده آغاز دورانی جدید در پویاییهای امنیتی این منطقه است. شبکههای شبهنظامی فعال در این جغرافیا در نگاه اول ساختارهایی منسجم با اهدافی مشخص برای مقابله با دولتهای مرکزی به نظر میرسند. بااینحال بررسی تحولات درونی این گروهها روایتی از یک کارزار سخت برای تضمین بقا و کنترل انحصاری بر جغرافیا را نشان میدهد. گروه تحریک طالبان پاکستان از زمان شکلگیری، مجموعهای پیچیده از جریانهای قبیلهای بوده و تلاش هسته مرکزی برای ایجاد یک ساختار متمرکز همواره با مقاومت روبرو شده است. انتشار شماره نخست «مجله غازی» در جولای ۲۰۲۶ توسط جماعتالاحرار و اعلام انشعاب آنها نشاندهنده یک اختلاف تاکتیکی ساده نیست. این جدایی ریشه در تضادهای هویتی، رقابتهای قبیلهای و ظهور ائتلافهای تازهنفس در منطقه دارد. یادداشت پیشرو تلاش میکند نشان دهد چگونه جماعتالاحرار در حال تغییر مسیر از یک گروه محلی به جریانی با رویکردهای فراملی است و این رفتار چگونه در پازل بزرگتر گروههای جهادی منطقه تعریف میشود.
تولد رسانهای و پیامهای پنهان در مجله غازی
نخستین گام در درک رفتار جماعتالاحرار، توجه به تحرکات ماشین تبلیغاتی این گروه است. بررسی سابقه این گروه نشان میدهد که ماشین رسانهای جماعتالاحرار از همان ابتدای تأسیس ، ساختاری مستقل از هسته مرکزی تحریک طالبان داشته و با نامها و نشانهای اختصاصی فعالیت میکرده است؛ تا جایی که در مقاطعی حتی قویتر و پیشروتر از رسانههای مرکزی تیتیپی ظاهرشده است. بنابراین، انتشار «مجله غازی» و رونمایی از لوگوی جدید را نباید به معنای گسست ناگهانی حاشیه از یک انحصار رسانهایِ متمرکز تحلیل کرد. بلکه این رویداد، نشاندهنده ایجاد یک تریبون جدید، رسمی و تهاجمی در دل همان ساختار رسانهای مستقل و همیشگی این گروه است که برای هدایت یک فاز جدید عملیاتی و هویتی طراحیشده است. سرمقاله این مجله با عنوان «از تاریکی تا طلوع سحر»، رویکرد محافظهکارانه و مذاکره محور رهبری فعلی تحریک طالبان را بهشدت هدف قرار داده است. درواقع، مجله غازی ابزار جدید این ماشین تبلیغاتی ریشهدار است تا صدای رادیکال و بدون فیلتر این شاخه را در فضای رقابتی فعلی برجستهتر کند. این پویایی رسانهای، پیشنیاز بازسازی هویت گروهی است که در تلاش است تا مسیر خود را از تشکیلات متمرکزی که در آن احساس محدودیت میکند، جدا سازد.
ریشههای قبیلهای و بحران بیاعتمادی
برای فهم چرایی این انشعاب، باید به ریشههای بیاعتمادی و مسئله مهم قومیت بازگشت. تحریک طالبان پاکستان از زمان تأسیس، عموماً تحت سلطه قبیله محسود قرار داشته است. این انحصار قبیلهای همواره عامل اصلی نوسانات، پیوستها و گسستها در این سازمان بوده است. زمانی که رهبری از دست قبیله محسود خارج شد و به فضلالله سواتی رسید، شکافهای سازمانی سر باز کرد و انشعاب اول جماعتالاحرار توسط عمر خالد خراسانی رقم خورد. سپس با بازگشت قدرت به قبیله محسود در دوره مفتی نورولی، بار دیگر با تلاشهای شخصی نورولی ائتلافها شکل گرفت و جماعتالاحرار در سال ۲۰۲۰ به بدنه اصلی بازگشت؛ اما این اتحاد تاکتیکی نتوانست بیاعتمادی عمیق را برطرف کند. نقطه اوج این بحران در آگوست ۲۰۲۲ رخ داد؛ زمانی که عمر خالد خراسانی در حمله پهپادی نیروهای آمریکایی کشته شد. در محیطی که سوءظن حرف اول را میزند، یاران خراسانی این ترور را نتیجه توطئه مفتی نورولی و نزدیکانش برای تصفیه رقبای داخلی دانستند. بیانیههای اخیر جماعتالاحرار پر از کینه نسبت به این اتفاق است و نشان میدهد جدایی فعلی، واکنشی برای تضمین بقای فیزیکی در برابر هسته مرکزی است.
گسلهای عقیدتی و تقابل با سنتگرایی محلی
گسلهای قبیلهای و احساس حاشیهنشینی، بستر مناسبی برای شکلگیری تضادهای بنیادین عقیدتی فراهم کرده است. وقتی شبکههایی مانند جماعتالاحرار نمیتوانند در ساختار سنتی و قبیله محور تیتیپی جایگاه مناسبی پیدا کنند، بهطور طبیعی به سمت ایدئولوژیهای رادیکالتر و فراملی متمایل میشوند. هسته مرکزی تحریک طالبان اهدافی محلی و محدود به جغرافیای پاکستان دارد و راه را برای مذاکره باز میگذارد. در مقابل کادرهای جماعتالاحرار تحت تأثیر جریانهای سلفی، آرمان خود را جهاد فراملی و مبارزه با کل سیستم نظام جهانی تعریف کردهاند. نامگذاری یگانهای انتحاری این گروه تحت عنوان «گردان استشهادی خلفای راشدین» نشان میدهد که افق دید آنها به یک امارت محلی محدود نیست. این قرابت فکری، آنها را در مسیر همگرایی با سایر شبکههای رادیکال قرار میدهد.
مشروعیت زدایی از ساختارهای مستقر
جماعتالاحرار برای توجیه خشونت در داخل شهرها، نیازمند دیگری سازی است. در ادبیات این گروه، ارتش پاکستان هرگز یک نیروی مشروع شناخته نمیشود و با واژگانی نظیر «ارتش غلام» توصیف میگردد. در بخش اقتصادی نیز، نظام حاکم به دلیل اقتصاد ربوی و تخصیص منابع کلان به نهادهای نظامی تکفیر میشود. این مشروعیت زدایی همهجانبه، زمینهساز تئوریزه کردن خشونت در فضاهای شهری است. آنها در بیانیههای خود تأکید میکنند که هیچ پایگاهی در خاک افغانستان ندارند و تمام شبکه عملیاتیشان در داخل شهرهای پاکستان مستقر است. این موضعگیری هوشمندانه، تلاش میکند حملات هوایی پاکستان به مناطق مرزی را نامشروع جلوه دهد.
پراگماتیسم میدانی و سایه سنگین اتحاد المجاهدین
خروجی این پوستاندازی، تغییر بنیادین در دکترین نظامی جماعتالاحرار و کشاندن نبرد به کلانشهرهاست؛ اما این استراتژی جدید در خلأ اتفاق نمیافتد. شکلگیری ائتلاف اتحاد المجاهدین پاکستان موازنه قدرت را تغییر داده است. جماعتالاحرار که از هسته مرکزی تیتیپی فاصله گرفته، بهوضوح در حال نشان دادن سیگنالهای مثبت به این ائتلاف است. در نگاه نخست، پیوند یک گروه با آرمانهای سلفی و فراملی مانند جماعتالاحرار با یک ائتلاف محلی مانند اتحاد المجاهدین، دارای تناقض ایدئولوژیک به نظر میرسد. بااینحال در میدان نبرد، عملگرایی و نیاز به بقا در برابر رقیب مشترک، تضادهای عقیدتی را بیاثر میکند. برای درک این عملگرایی میدانی میتوان به رفتار تیتیپی در ایالت بلوچستان اشاره کرد؛ در این منطقه نیروهای تیتیپی با شبهنظامیان ارتش آزادیبخش بلوچ که گروهی کاملاً سکولار و ناسیونالیست است، جغرافیای عملیاتی مشترک دارند. این دو گروه باوجود تضاد مطلق فکری، با یکدیگر درگیر نمیشوند؛ این مساله احتمال هماهنگی میدانی و تاکتیکی حداقلی در بین این گروهها را برجسته میکند. بر همین اساس، نزدیک شدن جماعتالاحرار به اتحاد المجاهدین بهعنوان یک ائتلاف موقت برای عبور از فشارهای هسته مرکزی، کاملاً محتمل و منطقی است.
کابل و شکافهای درونی طالبان افغانستان
در تحلیل پویاییهای مرزی، نمیتوان نقش حاکمان کابل را بهعنوان یک بلوک یکدست و همگن در نظر گرفت. فرض یکپارچگی حاکمیت در افغانستان یک خطای تحلیلی است، چراکه در مواجهه با پرونده گروههای جهادی آنسوی مرز، تفاوت دیدگاه آشکاری میان جناح قندهار و جناح حقانی وجود دارد. جناح قندهار رویکردی عملگرایانهتر دارد و بیشتر به دنبال تثبیت پایههای حکومت و کاهش تنش با همسایگان است. در سوی دیگر شبکه حقانی پیوندهای تاریخی، ایدئولوژیک و عملیاتی عمیقتری با این شبکههای جهادی دارد و در برخورد با آنها بسیار محتاطتر عمل میکند. این شکاف درونی و تفاوت منافع در کابل، فضای تنفس و مانور مناسبی برای گروههایی نظیر جماعتالاحرار فراهم میآورد تا از اهرمهای فشار منطقهای شانه خالی کنند.
درمجموع تحولات اخیر جماعتالاحرار نشان میدهد که ماهیت تهدیدات در منطقه دچار دگردیسی عمیقی شده است. بااینحال تاریخچه این گروه ثابت میکند که این جداییها بیشتر از آنکه یک تغییر مسیر بیبازگشت باشد، بخشی از یک چرخه طولانی رقابت بر سر قدرت، قومیت و منافع سازمانی است. جماعتالاحرار اکنون با تکیهبر ماشین رسانهای مستقل و عملگرایی میدانی خود، وارد یک بازی جدید شده است. دور از ذهن نیست که در آینده نزدیک، شاهد پیوند تاکتیکی این گروه با اتحاد المجاهدین باشیم؛ اتفاقی که میتواند دامنه عملیاتهای پیچیده شهری را گسترش دهد. در غیاب یک معماری امنیتی جامع، این گسلهای هویتی، قبیلهای و سازمانی همچنان موتور محرک بازتولید خشونت و تغییر مداوم ائتلافها در منطقه باقی خواهند ماند.



دیدگاه