در امتداد جنگ رمضان؛ بررسی علل جنگ و سناریوهای محتمل

یکشنبه ۸ شهریور ۱۴۰۵ - ۱۵:۰۲ - یکشنبه ۳۰ اوت ۲۰۲۶ - ۱۵:۰۲
https://iswnews.com/?p=138057

جنگ فوریه ۲۰۲۶ آمریکا و رژیم صهیونیستی علیه ایران، برآیندی از راهبرد کلان مهار چین، مقابله با بسط نفوذ منطقه‌ای تهران و اتکا به برآوردهای نادرست از میزان تاب‌آوری و شکنندگی داخلی ایران بود که با مقاومت غیرمنتظره ساختارها و غافلگیری راهبردی در اختلال تنگه هرمز، به یک شکست محاسباتی برای مهاجمان تبدیل شد. در پی این بن‌بست میدانی و تحمیل هزینه‌های سنگین جهانی، واشنگتن در تلاش است تا با پیاده‌سازی راهبرد زیرساختی «عملیات سرریز» برای دور زدن خلیج فارس و تمرکز موقت بر یک «توافق محدود» هسته‌ای، بحران را مدیریت کرده و زمان بخرد؛ در مقابل، تل‌آویو ضمن تعمیق ادغام ساختار نظامی خود با آمریکا، جبهه درگیری را به سمت مهار حزب‌الله لبنان سوق داده و همزمان از طریق جنگ شناختی، اطلاعاتی و هدایت تحرکات ضدامنیتی، پروژه فرسایش از درون و تشدید گسل‌های قومی و اجتماعی در ایران را دنبال می‌کند.

جنگ گسترده‌ای که از تاریخ ۲۸ فوریه ۲۰۲۶ با تهاجم مشترک ناوگان دریایی و نیروهای هوایی ایالات متحده آمریکا و رژیم صهیونیستی به خاک جمهوری اسلامی ایران آغاز شد، نقطه عطفی بی‌سابقه در تاریخ تحولات ژئوپلیتیک غرب آسیا به شمار می‌رود. این نبرد آشکار که با بمباران پایتخت و سایر شهرهای ایران آغاز گردید، تنها یک رویارویی نظامی ناگهانی نبود، بلکه برآیند دو دهه رقابت استراتژیک، دگرگونی در نظم منطقه‌ای و تلاشی بنیادین از سوی واشنگتن و تل‌آویو برای بازتعریف موازنه قدرت در غرب آسیا محسوب می‌شد. فهم دقیق علل وقوع این جنگ و بازخوانی زنجیره حوادثی که به این انفجار نظامی منجر شد، نیازمند تفکیک و تحلیل عوامل خارجی بین‌المللی و منطقه‌ای و پویایی‌های داخلی ایران است.

عوامل خارجی و منطقه‌ای وقوع جنگ
از منظر این تحلیل، جنگ در دو سطح کلان قابل توضیح است. در سطح نخست، آمریکا و رژیم صهیونیستی در چارچوب راهبرد مهار چین، غرب آسیا را به‌عنوان منطقه‌ای حیاتی برای امنیت انرژی و طرح‌های ژئواکونومیک پکن می‌بینند. از این رو، تضعیف ایران و کاهش نفوذ منطقه‌ای آن را ابزاری برای محدودسازی دسترسی چین به خلیج فارس و تثبیت مجدد هژمونی آمریکا بر نظم منطقه‌ای و بازار انرژی جهان تلقی می‌کنند.
در سطح دوم، تحولات پس از سال ۲۰۰۳ شامل سقوط طالبان و صدام، جنگ ۳۳ روزه لبنان، بقای دولت سوریه و قدرت‌گیری انصارالله در یمن، موجب گسترش نفوذ منطقه‌ای ایران و شکل‌گیری شبکه‌ای از متحدان از تهران تا بیروت و صنعا شد. این روند از نگاه آمریکا و رژیم صهیونیستی به تقویت جایگاه ایران به‌عنوان یک قدرت منطقه‌ای چالشگر انجامید و در نتیجه، ناکارآمدی سیاست مهار غیرمستقیم، ایده رویارویی مستقیم نظامی را در میان جریان‌های تندرو در واشنگتن و تل‌آویو تقویت کرد.

عوامل داخلی و کاتالیزورها
در بعد داخلی، فشارهای اقتصادی و اعتراضات اجتماعی اواخر ۲۰۲۵ و اوایل ۲۰۲۶ این تصور را در آمریکا و رژیم صهیونیستی ایجاد کرد که تاب‌آوری نظام سیاسی ایران به‌شدت تضعیف شده و یک حمله خارجی می‌تواند به بی‌ثباتی داخلی و فروپاشی حکومت منجر شود. همچنین، رویارویی محدود ۱۲ روزه در ژوئن ۲۰۲۵ به‌عنوان یک آزمون عملیاتی برای ارزیابی توان واکنش ایران تلقی شد و داده‌های حاصل از آن در برنامه‌ریزی‌های بعدی مورد استفاده قرار گرفت.
در کنار این عوامل، ارزیابی مثبت واشنگتن از برخی مداخلات خارجی خود، به‌ویژه در ونزوئلا، نوعی اعتماد به نفس کاذب در دولت ترامپ ایجاد کرد و این باور را تقویت نمود که فشار نظامی و حملات سریع می‌تواند بدون جنگ فرسایشی به تسلیم طرف مقابل منجر شود. این شرایط، همراه با شکست روندهای دیپلماتیک، زمینه تصمیم‌گیری برای آغاز جنگ در فوریه ۲۰۲۶ را فراهم کرد.

شکست محاسباتی آمریکا و رژیم صهیونیستی
آمریکا و رژیم صهیونیستی با وجود موفقیت‌های اولیه، دچار چند خطای محاسباتی اساسی شدند. نخست، آن‌ها ساختار سیاسی و امنیتی ایران را شکننده و وابسته به افراد کلیدی ارزیابی کرده بودند، اما پس از آغاز جنگ مشخص شد که سازوکارهای جایگزینی فرماندهی و تداوم تصمیم‌گیری همچنان فعال است. دوم، نارضایتی‌های اقتصادی و اجتماعی را با آمادگی جامعه برای حمایت از تغییر حکومت در شرایط جنگ خارجی یکسان فرض کردند، در حالی که تهاجم نظامی موجب کاهش موقت شکاف‌های داخلی شد.
همچنین مهاجمان توان نظامی و ظرفیت بازسازی ایران را دست‌کم گرفتند و بخش قابل‌توجهی از توان موشکی و پهپادی کشور پس از حملات اولیه حفظ شد. از سوی دیگر، مهم‌ترین غافلگیری راهبردی به توان ایران برای ایجاد اختلال در تنگه هرمز مربوط بود؛ اقدامی که موجب فشار بر بازارهای انرژی، گسترش دامنه بحران به کل منطقه و افزایش هزینه‌های سیاسی و اقتصادی جنگ شد. در مجموع، این روند نشان داد که برآوردهای اولیه آمریکا و رژیم صهیونیستی درباره میزان مدیریت ایران و امکان تحمیل سریع اهداف جنگی با واقعیت‌های میدانی همخوانی نداشته است.

ادغام ارتش‌های آمریکا و رژیم
این طرح، روابط آمریکا و رژیم صهیونیستی را از سطح حمایت نظامی به مرحله ادغام ساختاری در حوزه دفاعی ارتقا می‌دهد؛ به‌گونه‌ای که دو طرف در تحقیق، تولید تسلیحات، تبادل داده‌های نظامی و توسعه فناوری‌های پیشرفته آینده به یک شبکه عملیاتی مشترک تبدیل شوند. هدف اصلی آن افزایش بازدارندگی و هم‌افزایی قدرت نظامی است، اما منتقدان معتقدند چنین ادغامی می‌تواند استقلال تصمیم‌گیری واشنگتن را کاهش داده و وابستگی ساختار امنیتی آمریکا به اولویت‌های راهبردی تل‌آویو را افزایش دهد.

راهبرد زیرساختی «عملیات سرریز»
آمریکا و متحدانش به این نتیجه رسیده‌اند که باز نگه داشتن تنگه هرمز صرفاً از طریق ابزارهای نظامی بسیار دشوار، پرهزینه و همراه با عدم قطعیت است. از این رو، راهبردی زیرساختی به نام «عملیات سرریز» مطرح شده است تا وابستگی اقتصاد جهانی به این گلوگاه حیاتی از بین برود. اقدامات این سناریو را می‌توان به شرح ذیل توصیف نمود:
توسعه کلان خطوط لوله جایگزین که تنگه هرمز را دور می‌زنند؛ از جمله خط لوله شرق-غرب عربستان سعودی به سمت دریای سرخ و شبکه خط لوله حبشان – فجیره امارات به سمت خلیج عمان.

تلاش برای اتصال فیزیکی خطوط لوله به زیرساخت‌های موجود در سیستم سومد اسکندریه مصر، بندر اشکلون در اراضی اشغالی و پایانه دقم در عمان.

تجهیز این مسیرهای جایگزین به سیستم‌های پدافند پهپادی گسترده (مشابه الگوهای ابداعی در جنگ اوکراین) برای محافظت از زیرساخت‌ها در برابر حملات احتمالی است. هدف این راهبرد، گرفتن آخرین ابزار بازدارندگی اقتصادی ایران و بی‌اثر کردن کنترل جغرافیایی بر تنگه هرمز در بلندمدت است.

توافق محدود در برابر توافق جامع
دال محوری این سناریو آن است که آمریکا در شرایط کنونی به‌دنبال یک توافق محدود هسته‌ای است، نه یک توافق جامع که موضوعات موشکی و منطقه‌ای را نیز دربرگیرد. بر اساس این ارزیابی، واشنگتن به این جمع‌بندی رسیده که ایران برخلاف برآوردهای اولیه از سطح بالایی از تاب‌آوری برخوردار است و تحقق همزمان تمامی اهداف آمریکا و رژیم صهیونیستی در کوتاه‌مدت امکان‌پذیر نیست. از همین رو، دولت ترامپ ترجیح می‌دهد با تمرکز بر پرونده هسته‌ای، از تشدید بحران و هزینه‌های فزاینده آن جلوگیری کند.
این تغییر رویکرد تا حد زیادی نتیجه پیامدهای جنگ و هزینه‌های آن برای آمریکا و متحدانش است؛ از مصرف گسترده موشک‌های رهگیر و تبعات انسداد تنگه هرمز گرفته تا افزایش قیمت انرژی، فشارهای اقتصادی داخلی و نگرانی از تأثیرات سیاسی آن بر انتخابات و افکار عمومی آمریکا. در مقابل، رژیم صهیونیستی همچنان خواستار برچیدن کامل زیرساخت غنی‌سازی ایران است و توافق محدود را به دلیل نپرداختن به توان موشکی و شبکه متحدان منطقه‌ای ایران ناکافی و پرخطر می‌داند.
با این حال، هدف آمریکا از توافق محدود پایان دادن به پرونده ایران نیست، بلکه مدیریت بحران، خروج از بن‌بست فعلی و خرید زمان برای بازسازی موقعیت خود است. در این چارچوب، واشنگتن می‌کوشد از طریق تخفیف‌های محدود و کنترل‌شده تحریمی، همزمان با حفظ اهرم فشار اقتصادی و کاهش نفوذ منطقه‌ای ایران، راهبرد فرسایشی جدیدی را دنبال کند. بنابراین توافق محدود در این نگاه، ابزاری برای مهار موقت بحران و فراهم کردن شرایط برای اعمال فشارهای بیشتر در آینده تلقی می‌شود.

جابجایی جبهه بحران
در شرایطی که ترامپ بر روی اهرم‌های اقتصادی و مسیر دیپلماتیک تمرکز کرده است، رژیم صهیونیستی سناریوی اقدامات مستقل را حفظ می‌کند. با توجه به ارزیابی رژیم مبنی بر اینکه ایران در حال حاضر تضعیف شده است، تمرکز کابینه امنیتی رژیم اکنون بیشتر از ایران به سمت لبنان و حزب‌الله تغییر یافته است. رژیم صهیونیستی به دنبال گزینه‌های نظامی برای مهار اقدامات حزب‌الله و ممانعت از تجدید تسلیحاتی آن است، اگرچه ترامپ با گسترش حملات صهیونیست‌ها به بیروت مخالفت کرده است.

تشدید شکاف‌های اجتماعی
این سناریو بر راهبرد فرسایش مدیریت‌شده یا تکه‌تکه‌سازی تمرکز دارد که هدف آن اعمال فشار حداکثری از درون بدون نیاز به اشغال نظامی است. در این طرح، رژیم صهیونیستی و واحدهای اطلاعاتی آن دست‌کم از سال ۲۰۲۱ عملیات‌های روانی و اطلاعاتی پیچیده‌ای را برای تشدید شکاف‌های اجتماعی و گسل‌های قومی طراحی کرده‌اند، نمونه بارز این جنگ روانی و نفوذ اطلاعاتی، ماجرای انتشار عکس‌های «رستم قاسمی» بود که مأموران رژیم بعدها صراحتاً اعتراف کردند طراحی و اجرای آن کار خودشان بوده است. این اقدامات نفوذمحور که امروزه با واقعیت‌های میدانی نظیر تحرکات گروه‌های شبه‌نظامی مانند جیش‌الظلم و اعتراضات در مناطق مرزی که در دی‌ماه رخ داد، هم‌خوانی دارد، از طریق پمپاژ حمایت‌های پنهان تسلیحاتی، اطلاعاتی و رسانه‌ای دنبال می‌شود تا حاکمیت را درگیر بحران‌های داخلی بی‌پایان کند.

  • به اشتراک بگذارید:

دیدگاه

  1. M دوشنبه, ۹ شهریور, ۱۴۰۵ - ۲۳:۴۳ - دوشنبه, ۳۱ اوت, ۲۰۲۶ - ۲۳:۴۳

    مردم چگونه میتوانند با دشمنان خود با نقاب مسئول متحد شوند!
    رهبر جدید از خود هیچ اختیاری ندارد و سخنگوی تندروهاست.
    رهبران فعلی حکومت اسلامی ایران که تا قبل از پیرزی نقاب مظلومیت و معنویت و ظلم ستیزی و ازادی خواهی بر چهره داشتند، و ملی مذهبی‌ها و لیبرالها را جلودار انقلاب کردند تا غرب را به اشتباه بیاندازند، پس از پیروزی نقاب افکنده، و با تعریف استبداد مطلق و مقدس ولی فقیه و مرتد دانستن نهضت ازادی، به کشتار مطالبه گران بانی انقلاب پرداخته، و کشور را از مدیران لایق و ازادگان با شعور و شرف تهی کردند. حکومت اسلامی، مظهر اقتدار دروغگو ترین و فریبکار ترین و خیانتکار ترین و جنایتکار ترین افراد تاریخ بشر است، که با جذب و استخدام اشرار و تاسیس سازمانها تروریستی، بزرگترین و گسترده ترین و عمیق ترین تهدید و خطر علیه امنیت و ثبات جهانیست و حادثه و جنایتی در جهان نیست که در ان دخیل نباشد.

    پاسخ
  • دیدگاه های شما پس از تایید مجموعه تحلیلی خبری تحــولات جهــان اســلام در سایت منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت و افترا باشند منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیرمرتبط باشند منتشر نخواهد شد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *